الغیاث از تو که هم دردی و هم درمانی..

تنها فرزند خانواده بودم و همیشه «هرچه مال من بود،مال من بود».آنقدر که حتی گاهی به خیالم،تاب تقسیم مهر مادری را با فرزند دیگر نمی آوردم.اما وقتی شانه ام دردهایت را طاقت نیاورد و برایت عاجزانه در شخص دیگری به دنبال مرهم گشتم،فهمیدم که عاشق شده ام.

مادر یک عمر برایم از ثواب گریه برای مصائب ائمه گفت و من یک عمر،کباب ِ اشک و آه ِ دردهای شخصی شدم،اما وقتی یک شب در میان جمع بغضم برای یک درد بیگانه ترکید، فهمیدم که عاشق شده ام.

 کاشف شدم و در صورتی که «نه چندان جذاب» می خواندیش،زیباترین لبها را یافتم. شاعر شدم و تمام دوستت دارم هایی که از چشمانت قایم کردم،وزن و ردیف و قافیه شد.

تو دیگری را آنیمای خود خواندی. تو پشت پلکهای بسته ات «شاملو»ی «گل کو»ی دیگر شدی و من عاشقانه هایم را برای باد خواندم. و پس از هر سطرش صدایم لرزید.و درد کشیدم، اما به خودم برای بی درمان ماندن دردهای تو لعنت فرستادم..

می دانی؟ خوبی ِ بدساخته شدن ِ دنیا و فاصلۀ زجر آور میان ِ آدمهای تنهایی که می توانند یکدیگر را خوشبخت کنند، چیزی جز آن«دوست دارم الان بغلت کنم»هایی که بقول خودت از سر تنهایی تحویلم میدهی، نیست. چیزی جز آن یک جفت بالی که بعد از شنیدنش روی کتف هایم سبز می شوند نیست. خوبی ِ دنیای بیرحمی که دارد پدر هردویمان را درمی آورد چیزی جز وجود «تو» نیست. و تو برای چشم پوشی از تمام بیرحمی ها و پدرسوختگی هایش، کافی هستی..

این اولین بار است که جایی جسورانه می نویسم «عاشق شده ام.» نشان به آن نشانی که«هر آدمی، مسئول تک تک چیزهاییست که می نویسد.»

Love breaks my bones and I laugh.

کل زندگیمو تو یه جمله خلاصه میکنم و اسمشو دردناکترین داستان کوتاه جهان میذارم: «من هیچوقت کافی نبودم.»

برسد به دست ِ مسیح ِ مردۀ من

تویی که برای هراس ِ مریمت از درد ِ قضاوتهای ِ سه روزۀ مردم، برای اشکها و «یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَٰذَا وَکُنتُ نَسْیًا مَّنسِیًّا*»هایش، «مسیح» می فرستی، برای ناله های ِ من از درد ِ یک قضاوت ِ مهلک ِ سه ساله، سکوت نمیکنی، مگر نه؟
 

*«ای کاش پیش از این مرده بودم و یکسر فراموش شده بودم.» بخشی از آیۀ 23 سورۀ مریم.

خواستم رابین هود دردهایت باشم ولی تهش هیچ گهی نشدم،دلبر.می بینی؟

امروز با حق به جانب ترین حالت ممکن توی چشمهای مامان نگاه کردم و به او گفتم:"از تو کاری برنمیاد.کسی نمیتونه منو خوشحال کنه."و این جمله را با چنان غلظتی ادا کردم که انگار از تمام دردمندان زمانه،گوی سبقت را سه هیچ ربوده ام.انگار مامان که بیست و هفت سال از من بزرگتر است،اندازه بیست و هفت سال بیشتر از من معنای درد را نمیفهمد.انگار بیست و هفت سال بیشتر از من،در خوشحال کردن آدمهای مهم زندگیش عاجز نمانده است.من یک احمق خودخواهم.و این را درست چند ساعت بعد از اینکه مامان از غصه کنار تلویزیون مچاله شد و با عالم و آدم حرف نزد،فهمیدم.درست همان وقتیکه تو گفتی اشک ریختن در سکوت و تاریکی را به حرف زدن با من ترجیح میدهی،و من بیست و هفت سال پیرتر شدم و به دنبال جایی برای مچاله شدن گشتم..درست همان وقت بود که فهمیدم یک احمق خودخواهم.و این حماقت و خودخواهی نه مامان را از کنج عزلت تلویزیونی اش بیرون میکشد و نه برای اشکهای تو دستمال میشود..فقط درد میشود تا جایی کنج قلبم بنشیند و این متن را همینجا ناتمام بگذارد..

خودت را-کمی بیشتر-درآغوش بگیر

تصور دنیایی که توش حتی به دیوارهاش هم نمیشه تکیه کرد-چه برسه به آدماش-همیشه برام سخت و غیرقابل تحمل بود.همیشه سعی کردم دوست خوبی باشم،دخترخوبی باشم،آدم خوبی باشم و متقابلا به دنبال همین خوبی تو آدمای اطرافم گشتم.ولی نتیجه این جستجو فقط غمگینترشدن خودم و غمگینترکردن آدمای اطرافم بود..

strong enough to leave you,but weak enough to need you and cared enough to let you walk away

تقصیر تو نیست.انگار من بد عادت شده ام. از زمانیکه خودم را شناختم به رها کردن چیزهایی که دوستشان دارم خو گرفتم. 9سالگی یا 19سالگی...اصلا چه فرقی میکند؟ آنروزها که برای آخرین جلد ِ مجموعۀ موردعلاقه ام پول کم می آوردم و مجبور میشدم با پذیرفتن ِ ریسک از دست دادنش،جایی بی هوا میان قفسۀ کتابفروشی رهایش کنم، محکوم بودم. محکوم به تماشای درخششش از پشت ِ ویترین،محکوم به تصورش در دستان ِ یک غریبه، محکوم به تحمل ِ انتظار ِوصال و هر مدل محکومیت ِ شکنجه آوری که فکرش را بکنی!

اینروزها برای فرار از محکومیت ِ آنروزهایم هزار و یک راه حل دارم ولی تو که یک جلد کتاب نیستی.. نمیشود برای خریدنت چانه زد یا چیز گرو گذاشت، نمی شود تو را زیربغل زد و بی محابا از پنجره مغازه بیرون پرید.نمی شود دور از چشمان اغیار میان یک خروار کتاب پنهانت کرد. اینروزها باید فارغ از هزار و یک راه حلی که دیگر به دردلای جرز میخورند،درد ِ محکومیتی را که به اندازه 10 سال سنگینتر شده به جان بخرم..

امروز، من ِ نوزده ساله برای رسیدن به تو نفس کم آورده است.. و پناه بر خدا از شر زمینی که به اندازۀ یک قفسۀ کتاب،کوچک نیست..

چیزهای زیادی ندارم که «یک قلم خوب» هم شاملش می‌شود.

+ «وبلاگ پانزده حرفی» پانزده حرف دارد. به همین سادگی!