strong enough to leave you,but weak enough to need you and cared enough to let you walk away

تقصیر تو نیست.انگار من بد عادت شده ام. از زمانیکه خودم را شناختم به رها کردن چیزهایی که دوستشان دارم خو گرفتم. 9سالگی یا 19سالگی...اصلا چه فرقی میکند؟ آنروزها که برای آخرین جلد ِ مجموعۀ موردعلاقه ام پول کم می آوردم و مجبور میشدم با پذیرفتن ِ ریسک از دست دادنش،جایی بی هوا میان قفسۀ کتابفروشی رهایش کنم، محکوم بودم. محکوم به تماشای درخششش از پشت ِ ویترین،محکوم به تصورش در دستان ِ یک غریبه، محکوم به تحمل ِ انتظار ِوصال و هر مدل محکومیت ِ شکنجه آوری که فکرش را بکنی!

اینروزها برای فرار از محکومیت ِ آنروزهایم هزار و یک راه حل دارم ولی تو که یک جلد کتاب نیستی.. نمیشود برای خریدنت چانه زد یا چیز گرو گذاشت، نمی شود تو را زیربغل زد و بی محابا از پنجره مغازه بیرون پرید.نمی شود دور از چشمان اغیار میان یک خروار کتاب پنهانت کرد. اینروزها باید فارغ از هزار و یک راه حلی که دیگر به دردلای جرز میخورند،درد ِ محکومیتی را که به اندازه 10 سال سنگینتر شده به جان بخرم..

امروز، من ِ نوزده ساله برای رسیدن به تو نفس کم آورده است.. و پناه بر خدا از شر زمینی که به اندازۀ یک قفسۀ کتاب،کوچک نیست..

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
چیزهای زیادی ندارم که «یک قلم خوب» هم شاملش می‌شود.

+ «وبلاگ پانزده حرفی» پانزده حرف دارد. به همین سادگی!