خواستم رابین هود دردهایت باشم ولی تهش هیچ گهی نشدم،دلبر.می بینی؟

امروز با حق به جانب ترین حالت ممکن توی چشمهای مامان نگاه کردم و به او گفتم:"از تو کاری برنمیاد.کسی نمیتونه منو خوشحال کنه."و این جمله را با چنان غلظتی ادا کردم که انگار از تمام دردمندان زمانه،گوی سبقت را سه هیچ ربوده ام.انگار مامان که بیست و هفت سال از من بزرگتر است،اندازه بیست و هفت سال بیشتر از من معنای درد را نمیفهمد.انگار بیست و هفت سال بیشتر از من،در خوشحال کردن آدمهای مهم زندگیش عاجز نمانده است.من یک احمق خودخواهم.و این را درست چند ساعت بعد از اینکه مامان از غصه کنار تلویزیون مچاله شد و با عالم و آدم حرف نزد،فهمیدم.درست همان وقتیکه تو گفتی اشک ریختن در سکوت و تاریکی را به حرف زدن با من ترجیح میدهی،و من بیست و هفت سال پیرتر شدم و به دنبال جایی برای مچاله شدن گشتم..درست همان وقت بود که فهمیدم یک احمق خودخواهم.و این حماقت و خودخواهی نه مامان را از کنج عزلت تلویزیونی اش بیرون میکشد و نه برای اشکهای تو دستمال میشود..فقط درد میشود تا جایی کنج قلبم بنشیند و این متن را همینجا ناتمام بگذارد..

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
چیزهای زیادی ندارم که «یک قلم خوب» هم شاملش می‌شود.

+ «وبلاگ پانزده حرفی» پانزده حرف دارد. به همین سادگی!