به احترام ِ تمام دوست داشتنی هایی که هیچوقت به ما تعلق نداشتند.

آلبرکامو در افسانۀ سیزیف نوشت:«هیچ عشقی اصیل نیست،مگر آن عشقی که استثنایی و کوتاه مدت باشد.»
وقتی اولین بار این جمله را خواندم گنجشکک ِ دردانۀ تو بودم، بالهایم را جمع کرده بودم و چمباتمه زده بودم وسط قلبت. وقتی برای اولین بار تمام ِ یک قلب ِ عزیز را به تصرف درآورده بودم، با دیدن ِ کلمۀ «کوتاه مدت» لجم گرفت. این نویسنده های دوزاری اصلا کی باشند که بخواهند برای ِمالکیت ِ ارزشمند ِ من مدت تعیین کنند؟ همان لحظه مداد را برداشتم و کلمۀ مشمئزکنندۀ «کوتاه مدت» را آنقدر سیاه کردم که مدادم یکهو وسط صفحۀ بعدی فرود آمد..
اما حالا که یک سال گذشته، حالا که شانه هایم از به دوش کشیدن ِ بار یک عشق ِ غیر اصیل درد می کنند، حالا که جای خالی یک کلمۀ مشمئزکننده کتاب ِ عزیزم را از ریخت و قیافه انداخته است،حالا که میبینم بالهایم را جایی جمع کرده ام که مدتهاست دیگر خانۀ من نیست ، حالا .. آه. حالا دیگر چه دارم که بگویم؟

+ وبلاگ عزیزم. دوستت دارم اما انگار تو هم خانۀ من نیستی. هیچوقت نبوده ای. مثل تمام ِ چیزها و آدمهایی که با تمام ِ قلبم دوستشان داشتم اما تمام ِ سهمم از داشتنشان، هیچ بود..

«درمانده ی از درمان گریزان»ی که من باشم.

همین امروز صبح بود. تمام قد روبرویم ایستاد و توی چشمانم داد زد:«آدمی که خودشو دوست نداره گه میخوره که از بقیه انتظار داره دوسش داشته باشن.» جا خوردم. از شما چه پنهان حتی کمی هم بغض کردم. چه چیزی در قیافۀ رنجور و غمگین من بود که مرا شبیه کسانی که انتظار دارند مورد علاقۀ دیگران باشند،می کرد؟ چرا باید کسی که مرا بیشتر از خودم می شناسد، بعد از 19 سال و اندی، یک گه خور ِ پرمدعا خطابم کند؟ خواستم بگویم مدتی ست کارم از مرحلۀ توقع گذشته و روا یا ناروا، با تمام کسانی که دوستم ندارند، همدرد شده ام.
بارها دوست داشتن های صادقانه را به بهانۀ بی لیاقتی پس زده ام و به تمام خوبی های بی قید و شرط کائنات، مشکوکم.
تشنه ای هستم که از آب میترسد.خودم را لایق عشقی که نجاتم می دهد، نمی دانم و در دنیای من و تو، درمانده ای که از درمان می گریزد را، هیچ راه چاره نیست.
خواستم حرف بزنم اما متن بلند و بالای سخنرانی فاخرم،یک لبخند سرد و بیروح شد و دو کنج لب های زخمی و پوست پوست شده ام را، چند میلی متر جابجا کرد.
او نگاهش را دزدید و در را به محکم ترین شکلی که می توانست پشت سرش بست.و البته که خواندن نیم صفحه ناگفته از یک لبخند مضحک چندمیلی متری، انتظار بی جاییست.

Afqan little bird

پرواز ِ خیره کنندۀ پرندۀ کوچک افغان برفراز بازمانده های جنگ..
حس رهایی ِ این عکس مسریست. آنقدر که از مردمک چشمانت به تک تک سلولهای بدنت رسوخ میکند.
و لذت غرق شدن در آبی ِ پاک و آرام ِ پس زمینه اش، اعتیادآور است.

پ.ن: من بارها به عکس خیره شدم اما در نهایت لذت پیدا کردن ِ قلب ِ کوچکی که در گوشۀ سمت راست تانک حک شده، سهم چشمان ِ مهربان ِ هانا شد :)

Photo by: Rahmat Gul
March 4 2018

My very first tatto to be.

درگیر پیداکردن یک جزوۀ درسی میان خرت و پرت هایم بودم که ارزشمندترین جملۀ زندگیم را،نوشته بر روی جلد یک سررسید قدیمی با یک دستخط نامعلوم، پیدا کردم. آن را روی مچ دست چپم به موازات خطوط اتوبان وار ِ زخم های کهنه ام یادداشت کردم.جایی که به آن تعلق داشت. و می بایست برای یک عمر همانجا حک میشد:

"The pain will leave once it has finished teaching you."

«درد زمانی رهایت میکند که آنچه آمده است تا به تو بیاموزد را فراگیری.»

True, I talk of dreams, which are the children of an idle brain ..

دیشب با یک دوست قدیمی حرف زدم. بازماندۀ ارزشمندی از گذشتۀ درخشانم،که وجودش به من یاد آوری میکرد ،« زمانی وجود داشتم.»

از روزگارم پرسید اما حقیقتش از بازگو کردن حقیقت ترسیدم. شاید به این دلیل که میدانستم هیچوقت رفیق خیرخواهی نبود و غم روزگار گفتن به او چندان حاصلی نداشت.شاید هم یادآوری ِ جزییات ِ باتلاق متعفنی که درآن دست و پا میزدم،برای خودم هم زیاد خوشایند نبود.

نمی دانم چرا اما انگار همان دلیل محکم و مرموزی که مرا از لمس دکمه های کیبورد به هدف گفتن ِ حقیقت واداشت،وادارم کرد زندگیم را آنطور که دلم میخواست شرح دهم. من هم با آغوش باز پذیرفتمش و  درخیالاتم برای چندلحظه از معصیت ِ دروغ بودنش فاصله گرفتم.

برایش از خیابانهایی که هرگز قدم نزده بودم گفتم. از دستهایی که هرگز نگرفته بودم.از دوستت دارم هایی که هرگز نشنیده بودم. برایش از لذت پوشیدن لباسی گفتم که هرگز صورتم سفیدیش را از منافذ خود نبلعیده بود. از ساختمانی که هیجان دیدنش هرگز نفسم را جایی خارج از مرزهای خیالات بند نیاورده بود... همانجا یاد «Be careful what you do, The lie becomes the truth» ِ مایکل جکسون افتادم. آنقدر از واقعیت دور شده بودم که برای چند لحظه خودم هم باورم شده بود به جایی خارج از محدودۀ غم انگیز باتلاقم تعلق دارم..

در همین فکر ها بودم که دوستم در جواب افسانه ای که برایش بافته بودم یک جملۀ کوتاه صادقانه و غیرمنتظره گفت.جمله ای که جایی حوالی همان باتلاق متعفن خودم به لبخندم آورد :« تبریک میگم.تو بیشتر از هرکسی لیاقتشو داشتی.اینو کسی جز من نمیفهمه..»

الغیاث از تو که هم دردی و هم درمانی..

تنها فرزند خانواده بودم و همیشه «هرچه مال من بود،مال من بود».آنقدر که حتی گاهی به خیالم،تاب تقسیم مهر مادری را با فرزند دیگر نمی آوردم.اما وقتی شانه ام دردهایت را طاقت نیاورد و برایت عاجزانه در شخص دیگری به دنبال مرهم گشتم،فهمیدم که عاشق شده ام.

مادر یک عمر برایم از ثواب گریه برای مصائب ائمه گفت و من یک عمر،کباب ِ اشک و آه ِ دردهای شخصی شدم،اما وقتی یک شب در میان جمع بغضم برای یک درد بیگانه ترکید، فهمیدم که عاشق شده ام.

 کاشف شدم و در صورتی که «نه چندان جذاب» می خواندیش،زیباترین لبها را یافتم. شاعر شدم و تمام دوستت دارم هایی که از چشمانت قایم کردم،وزن و ردیف و قافیه شد.

تو دیگری را آنیمای خود خواندی. تو پشت پلکهای بسته ات «شاملو»ی «گل کو»ی دیگر شدی و من عاشقانه هایم را برای باد خواندم. و پس از هر سطرش صدایم لرزید.و درد کشیدم، اما به خودم برای بی درمان ماندن دردهای تو لعنت فرستادم..

می دانی؟ خوبی ِ بدساخته شدن ِ دنیا و فاصلۀ زجر آور میان ِ آدمهای تنهایی که می توانند یکدیگر را خوشبخت کنند، چیزی جز آن«دوست دارم الان بغلت کنم»هایی که بقول خودت از سر تنهایی تحویلم میدهی، نیست. چیزی جز آن یک جفت بالی که بعد از شنیدنش روی کتف هایم سبز می شوند نیست. خوبی ِ دنیای بیرحمی که دارد پدر هردویمان را درمی آورد چیزی جز وجود «تو» نیست. و تو برای چشم پوشی از تمام بیرحمی ها و پدرسوختگی هایش، کافی هستی..

این اولین بار است که جایی جسورانه می نویسم «عاشق شده ام.» نشان به آن نشانی که«هر آدمی، مسئول تک تک چیزهاییست که می نویسد.»

I'm a Madass Illusionist !

برای فرار از ترس ِ اتفاق ِ بدی که هنوز نیوفتاده، غرق در خیال ِ اتفاق ِ خوبی میشوم که هنوز نیوفتاده !

دیوانگی که شاخ و دم ندارد! همینقدر ساده است.

Love breaks my bones and I laugh.

کل زندگیمو تو یه جمله خلاصه میکنم و اسمشو دردناکترین داستان کوتاه جهان میذارم: «من هیچوقت کافی نبودم.»

برسد به دست ِ مسیح ِ مردۀ من

تویی که برای هراس ِ مریمت از درد ِ قضاوتهای ِ سه روزۀ مردم، برای اشکها و «یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَٰذَا وَکُنتُ نَسْیًا مَّنسِیًّا*»هایش، «مسیح» می فرستی، برای ناله های ِ من از درد ِ یک قضاوت ِ مهلک ِ سه ساله، سکوت نمیکنی، مگر نه؟
 

*«ای کاش پیش از این مرده بودم و یکسر فراموش شده بودم.» بخشی از آیۀ 23 سورۀ مریم.

Crawling in my skin/These wounds, they will not heal

گفتم:"وقتی مقصد او نباشد، دویدن بیهوده ترین ِ کارها و پاهایم بی مصرفترین اعضای بدنم هستند."

آدمها به حرفم خندیدند. مارها باورم کردند.

۱ ۲
چیزهای زیادی ندارم که «یک قلم خوب» هم شاملش می‌شود.

+ «وبلاگ پانزده حرفی» پانزده حرف دارد. به همین سادگی!
سرندیپ